دلم می خواهد بنویسم ، اما از چی ...
نمیشه مسافرت رفت به دلایلی؟! نمیشه تلویزیون دید به دلایلی؟! نمیشه ماهواره داشت به دلایلی؟!! نمیشه لذت برد به دلایلی؟! نمیشه فریاد زد به دلایلی ؟!(اینو میدونم ! چون زن هستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟) نمیشه نمیشه نمیشه ! بعضی وقتا احساس عجز همراه با پیشمانی بر من چیره میشه و این احساس تا نابودی می بردم،عجزی که تو نسبت به انتخاب های مختلف زندگی میدونستی داشته باشی اما به دلایل مختلف به اشتباه رفته و از مسیر اصلی زندگی منحرف شده ای خدایا عاجزم، میدانی که چرا ؟ پس کمکم کن و یک فرصت دیگه بهم بده.... دیشب خواب قشنگی دیدم ... خواب دیدم که لباسی از حریر به رنگ سپید به تن کردم و حس زیبایی دارم و در درون آئینه روبروی به تماشای تصویر خود نشستم و لباسم سپید و دکلته و زیبا بودم و در درون به خدایم گفتم : باورم نمیشه که منم عروس شدم . و از خواب پریدم.... خرید کردن از اون چیزاست که همیشه حسی خوب بهم میده و این حس شیرین از وقتی که دستم تو جیب خودم رفته بیشتر هم شده و لذت دیگری دارد . اما امسال نمیدانم که چرا این حس کمرنگ شده و شاید به خاطر بالا رفتن سنم است یا بی تفاوتی وی باورکنید دیگر اون حس نیست و یه حس پشیمانی جای اونو گرفته .... برای ترم جدید تا دیروز دانشگاه نرفته بودم و اصلا فکر نمیکردم نبودنم دیده شده باشه ولی با رفتارهای دیگران فهمیدم که منم دیده میشم ... از احوالپرسی همکلاسیها اساتید و حتی آقایی که تو انتشارات دانشگاه مشغول به کاره . جالب بود برام و به فکر فرو رفتم اینکه بودن یا نبودن ما چقدر میتونه در اطرافیانمان تاثیر گذار باشد. همیشه فکر میکردم اگه الان بمیرم بجز مادر برادر و خواهرم کسی دیگری ناراحت نخواهد شد و الان باید این فکر رو عوض کنم.... سلام خدایم (اول اینو نوشتم تا بدونی که میخوام خودخواه ترین بنده ات باشم، حتی اگه بخوای تنبیهم کنی ) تو خدایمی ، خدایی که من من ، رو آفریده و به من توانائیهایی داده ای که به هیچ موجود دیگری نداده ای . و بارها به تو گفته ام که بعضی حرفا(یا اعترافا) رو فقط برای تو باید گفت. و حتی میترسم که اونا رو به خودم بگم ، و میدونم که می شنوی. خدایم امروز حرفایی بهت گفتم و میدونم که شنیدی چون تنها تویی شنونده آگاه به این جهان... خدایم منتظرم ، منتظره یه معجزه ، خدایم منو ببخش ... بنده خودخواه تو





