دلم می خواهد بنویسم ، اما از چی ...

سلام خدایم

(اول اینو نوشتم تا بدونی که میخوام خودخواه ترین بنده ات باشم، حتی اگه بخوای تنبیهم کنی )

تو خدایمی ، خدایی که من من ، رو آفریده و به من توانائیهایی داده ای که به هیچ موجود دیگری نداده ای .

و بارها به تو گفته ام که بعضی حرفا(یا اعترافا) رو فقط برای تو باید گفت. و حتی میترسم که اونا رو به خودم بگم ، و میدونم که می شنوی.

خدایم امروز حرفایی بهت گفتم و میدونم که شنیدی چون تنها تویی شنونده آگاه به این جهان...

خدایم منتظرم ، منتظره یه معجزه ،

خدایم منو ببخش ...

بنده خودخواه تو

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٤ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ توسط ashegh نظرات () |

اول صبح رفتم نانوایی و نون لواش گرفتم و بعد هم از سوپر سرکوچه پنیر و گردو خریدم ، و به محض وارد شدن به مغازه خانم  ق.ل (که از همکاران ) رو دیدم و که داشت خرید میکرد و زودتر از من از مغازه خارج شد، خریدم که تموم شد ، به اطلاف نگاه کردم که اگه منتظره تاکسی هست اونم با هم به اداره بریم، که دیدم نیست و ماشینو روشن کردم و راه افتادم.

 به اداره که رسیدم اون خانم رو دیدم و با خنده بهش گفتم : چرا واینستادین با هم بیایم . اونم گفت: که با آقای م اومدم . و من هم بی خیال ، خلاصه بعد از صرف صبحانه،‌ از اونجایی که در روزای سه شنبه حجم کار بخاطر ملاقات عمومی خیلی زیاده و چند روزی هم که رؤسا نبودن پس میشد حدس زد که حجم کاری امروز زیاد است .

حدود ساعت 9 بود که آقای ف.م نامه ای برای تایپ آورد و من هم که هر کی روی میزم رو نگاه میکرد سرسام میگرفت ، گفت اینو چکار کنم ، گفتم : بدین اتاق بغل به خانم ق.ل تا انجام بده ، و من مشغول کار شدم ، که به دقیقه نرسید که این خانم نامه رو آورد که خانم فلانی چون نامه چند کلمه لاتین داره و من نمی تونم شما انجام بده ، ‌منم گفتم که وقت ندارم و شما تایپش کنین و کلمات لاتین رو من میام براتون انجام میدم ، در حین توضیح من نامه رو روی میز گذاشت و رفت ...

من و آقای ف.م ، خشکمون زد ، البته ایشون همیشه کارش همینه ، خلاصه منم که کارت میزدی خونم در نمی یومد ، هیچی نگفتم ( البته نثار خودم کلی بد و بیراه کردم که چرا جوابش رو ندادم آخه این موجود چرا اینجوریه )  و نامه هم همونجا موندم ، آخه ایشون از مامان منم سنشون بیشتر و اصلاً منطق قبول ندارن و همیشه همینطور بوده و بقول آقای م.خ که یه بار بهش گفت : خانم شما اگه از اول این روش کارتو اصلاح میکردی تا حالا استخدام رسمی شده بودی .

حدود 12 بود که آقای ا.م که رئیس قسمت دبیرخانه است ، برای دریافت نامه های ثبتی به اتاق اومد و منم نامه رو لای نامه های ثبتی دادم به ایشون ، که چند لحظه بعد ایشون با توپ پر وارد اتاق شد، که شما چرا با من اینجوری میکنین و القصه ، ارباب رجوعایی که ایستاده بودن و همکارا مشغول تماشا ، بعد از چند لحظه  هم از اتاق رفت بیرون ....

اگه بدونین روزی که اداره نیست چقدر کل اداره آرومه و هر کی مشغول کارای خودش، صدا هم از کسی درنمیآد

اینم از امروز ما ...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱۸ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط ashegh نظرات () |

 

با اینکه قبول دارم که پول خوشبختی نمی آره ، و افراد زیادی در اطرافم هستند که غرق در ثروت هستند بدون احساس خوشبختی، ولی این دوران سخت به پول وابسته شده ایم، و در هر  قدمی که برمیداریم باید اون هم باشه تا به موفقیت برسیم .

من معتقدم که وقتی هزینه ها بیشتر از درآمد میشه  ، 2 راه پیش رو داریم:

1-   صرفه جویی در هزینه ها ، تا با درآمدها  برابر بشه

2-   جستجوی راه جدید برای بالا بردن درآمدها ، که در نتیجه هم هزینه ها پوشش داده و هم بتونیم پس انداز کنیم.

و دیشب این موضوع صحبتم با مامان بود ، که مامان راه اول رو انتخاب میکنه و سخت بهش اعتقاد داره ، ولی من راه دوم را قبول دارم ، که  در نهایت مثل همه بحثها که در آخر بی نتیجه میمونه چون مامان ، ناراحت میشه این بار همه به هیچ نتیجه ای نرسیدیم....

حالا میبینید که این پول چه  نقش مهمی در زندگی داره....

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱۸ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط ashegh نظرات () |

برای تو که یکی از حالتی هستی که خداوند در نهاد انسانها قرار داد، برای تو که هنگامیکه هستی تمام وجود انسان این موجود خاکی را در حالتی فرو میبری که هیچ یک از خصلتهای دیگر به انسان نمی دهند...

نامهای گوناگونی داری

خنده، شادی، لبخند و...

همه یک معنا دارند و برای ما انسانها حالتی دوست داشتنی هستند که در نهاد همه ما قرار دارد،

اندیشمندان زیادی گفته اند که «خنده بر هر درد بی درمان دواست» و یا «بخند تا دنیا بهت بخنده» ، و همه همه دعوت میکنند تو انسان خاکی را به شادی در هر لحظه ،

*****

ولی در من ، گم شده ای

نمی دانم از کی، در کجا

ولی گم شده ام این روزهایم شده ای،

و با اینکه در کودکی همیشه در کنارم بودی ولی حالا در دورترین فاصله از من هستی ،

نمیدانم چند مدت است که از ته دل حست نکرده ام،

ولی امشب دل تنگت شده ام ،

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۳ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط ashegh نظرات () |

روزها میآیند و میروند، و من در ترافیک رفت و آمد آنها گم شده ام ...

و دیگر خسته از منتظر ماندن عبور شبها و روز...

دیگر نمیخواهمتان

نمی خواهمتان ...

*******

این روزهای بدترین ، روزهای عمر تا بحال بوده است ...

در مرداب روزمرگی ها غرق شده ام ، و راه نجاتی نیست...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٦ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ توسط ashegh نظرات () |

امروز بیش از بیش احساس تنهایی با من همراهی کرده و دیگه خسته شده ام از  این وضعیت که هر کی که میرسه استفاده شو میبره و میره بدون حتی نگاهی ، و حتما اشکال از منه ...

و این خاص دوستان نیست ، حتی خواهر و برادر هم شامل این افراد میشوند..

******

ابرها دلتنگ همند و در هم پیچیده اند

و لحظه به لحظه به هم بیشتر دل میبندند

و ناگهان بغضشان میترکد

باران میبارد ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۳ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط ashegh نظرات () |

یه زمانی حدود 4 و 5 سال قبل وقتی که صدای اذان رو میشنیدم ناگهان به طرفت کشیده میشدم و تنها تو میدونستی که چه حالی دارم و چقدر راحت بودم ولی از حدود 2 سال قبل با اتفاقی که نمیدونم چرا فاصلم با تو بیشتر و بیشتر شدم و حس میکنم روزبروز از تو دورتر شدم ...

نمیدونم چرا ...

الانا دیگه شاید در طول روز خیلی کمتر به یادت هستم و منی که نمیگم هر لحظه ولی به یادت بودم و در طول روز حداقل بارها اسمت و یادت با من بود حالا نمیدونم چرا ازت دورم ...

امروز خیلی فکر کردم  اتفاقات مختلفی میتونه باشه ولی من تمل این دوری رو ندارم و دارم روزبروز از تو دورتر میشم پس منو بخواه ای عزیز...

ای کاش دوباره به دو سال قبل برمیگشتم و ای کاش به حرفام گوش میدادی

ولی اینو میدونم که ناامیدم کردی از زندگی از عشق ورزیدن از دوست داشتن ...

بارها از عزیزانی که حتما بهتر از من میفهمند شنیده ام که از عشق زمینی به عشق تو میشود رسید ولی منی که عشق زمینی را تجربه نکرده ام چطور میتوانم به عشق تو برسم...

چطور؟

میدانی که این دو سال سخت ترین لحظات را داشته ام و تنها تو میدانی که چه گذشت بر من...

کمک کن که محتاجم

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٥ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط ashegh نظرات () |

نفس میکشم

حرف میزنم

میخندم

یعنی هستم ولی نیستم .

این روزا ناامید شدم از همه چیز ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٥ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط ashegh نظرات () |